Sunday, March 30, 2008

نمیدانم......

بسیار دلم تنگ است ....برای گریه کردن ..برای شنیدن صدای دلم که همیشه در قید زمان در چنگ است...بسیار سخت است که من در اجتماعی زنده گی دارم که باید برای گریه کردن نیز دلیلی در چوکات " فرهنگ و دین" داشته باشم...بسیار پر درد است..اما نشاید این را زنده گی نامید و اگر نه بزم پایه های زنده گی به قول حافظ و فروغ متزلزل خواهد شد... و دیگر هیچ شاعری برای امید های آینده اش لفظ " زنده گی " را نخواهد برد
بسیار دلم تنگ است ز دست فریب و نیرنگ های زمانم ..چقدر خودخواه و حسود استیم... فکر میکنیم همه چیز در بازرگان در خرید و فروش است و میتوانیم همه چیز را بخریم یا بفروشیم اگر توان پولی اش را داریم
ای کاش هنوز هم در همان گهواره چوبی ام خفته و گریه میتوانستم چون دیگر برای بهانه ای احتیاج نبود... چقدر زیبا ست نوای بیگانه گی دوران کوده کی
ادامه دارد ........

No comments:

Post a Comment